(همخونی تا اوج آسمان)
مرد گربه نمای قصه هایش کنار هرکی میتونه قرار داشته باشه
اوست که مقابل آینه مینگرد به تارهای سفید هر گرگ نمایی
توی آسمونا دنبالش می گشتیم (!)
توی گروپ نامجو پیدا شد،نامجو رفت و او نیز اما این کجا و آن کجا
قبلا روزها پشت هم میگذشت،پس الان هم ما میگذریم ...
پس چنین مینگرد به تارهای سفید ...
عادت قصر ساکت بود،در خود فرو رفتن،
موجودات مهربون،فکر من فکر تو را پر میکنند.
فکر نیلوفرهای آبی شبها از لابلای پیچکها بالا میره تا پنجره،
پس دست سایه ها بهش نمیرسن
کورمال کورمال خودم رو به قصر ساکت می رسونم،حتی اگر آخرش لوس بشه
خیلی وقت پیش...یکی آروم شمع رو فوت میکنه ودستاشو بازمیکنه و میگه خوش اومدی
هیچوقت فکر این صحنه رو نمیکرد...الان دیگه چشمای عسلیش به درد ریختن تو چایی نمیخورن،آخه جایی رو نمیبینن؛حالا ببخشین چایی دوست دارین؟!
دقت کن
توی دلم(توی چشمم)
پسری با چشمای سیاه و قرمز! نشستن
صدای فکرش رو میشه دید(سکون سنگین و سرعت سبکش رو میشه دید)
والبته تی شرت آبیش (و طرز خاص نگاهش به ندیدنی های انسانی)
ببخشید،طرز فکرم مجبورم کرد بی دلیل پاشم برم،دیگه نمیبینمش!
به یاد بت سازی های دورۀ دانشگاه(tabloe dige!)
که هر روز تکرار میشد
حدس میزنم تبر پیدا نمیشه آخر سر... و راحت شم
سعی کن در تیررس بهترین تیرانداز نباشی
اینو تاریخ میگه...من ویتنام برو نیستم
سعی کن کاری کنی که احتیاج نباشه با تیر بزننت...
ولی نه؛وقتی که پای مرد گربه نمای قصه میاد وسط هیچکس دیگه تیر نمیخوره
با خودش صلح میاره
حتی توی دل من(چشم من)
هر جا خواستی باش،فقط طرز فکرت اشتباه نکنه و بلندت کنه؛جات رو عوض نکنه.
(مگه میشه؟!...تصور کن %1 ! ... اگه حتی تصور کردنش سخته).
Train spotting) یا عقاید یک دلقک!)
- لونای عزیز امشب ی خوانندۀ جدیدی رو معرّفی میکنم از سرزمین گلها،هلند!
ببخشین موهام اینطوریه و هی دستامو روی هم میزنم! عوضش بحث جالبی براتون دارم...تازه ترین اخبار در مورد محسن نم جو!
= خوب،ببین ... اسم اون نامجوست ... (با لهجۀ اصفهانی)
*کات ...
چند بار گفتم هی از هم اشتباه نگیرین...عزیزان خطاپوشی...کی یاد میگیرین؟!
***شعور کلاسیک ما آنقدر هم به درد نخورد***
ببخشین خانم ... بیا بریم تو فانتزی من
جایی که ماهستیم (اما شما نه) چیزی برای دود کردن نیست،ابزارنیست اما مقصد هست؛ما با پای خود آمدیم غافل از اینکه روی تپۀ همیشگی شب و روز به هم میخورن.