7sin e sabz
ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱  


کلمات کلیدی: saal e sabz
4 تایم
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢  

* آقای عاقل دنیوی ---------

از قله شادمانی چشمش به بهشت افتاد.

* بار عظیم امانت=بار عشق

*کریستوفر ... مسیح را حمل کرده ... مسیح=روح الهی، امانت الهی

*خوش گذشت..شادی عرضی است

اگر خوش موند..شادی جوهریست.


کلمات کلیدی:
در حقیقت ...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٧  

 فقط یادمه که دربارۀ واقعیت بود، واقعیت زندگی و از لحاظ معنایی نزدیک به حقیقت

truth , act , verity , principle , reality  یا هر چیز دیگر...)

 

  1- واقعیت، خوشبختی ایست که نداریم؛ سعادتیست که نخواهیم داشت. واقعیت درد و رنج و اندوه است. زندگی کن امّا توقع چیز دیگری نداشته باش! ممنون!! .

 

  2- میگذریم از واقعیت .. شاید توی موهای هایلایت و وزوزه یا انبوه ریشهای درویش یا هر کجا زیر این گنبد سرد قصّۀ زندگی؛ بی صدا شکستن آفت این زمانست، واقعیت بی صداست .. فریاد مورچه است؛ امّا ولی ما میگذریم، لطفا توجه نکنید، باز هم ممنون! .

 

 3- *تو بازی کلاغ پر هیشکی نشد برنده

قصّۀ ما همین بود برنده بی برنده*

تصحیح فرما‍ئید:

*تو بازی زندگی هیشکی نشد برنده

قصّۀ ما همین بود حقیقت بی حقیقت*

لطفا جور دیگه نخوانید(نهایتش بجای قصّۀ ما بگین غصّۀ ما!) و بیشتر از این کلمات رو جایگزین نکنید، کار پیچیده میشه، مشکل پیش میاد، بحث میشه، دعوا میشه و ... ول کن، خلاصه اینکه آخرش حقیقت معنا نمیشه، پیدا نمیشه، پس چی میشه؟ هیچی نمیشه، وقت میگذره و زودتر میمیریم! پس بازهم چی؟ ... ممنون! .

 

4- *نوشته بودم که بیایی وب خود بر تو ببندم

چه ببندم که بیایی و وبم باز نگردد!!*

منظور شاعر حقیر فقیر از"بازنگردد با دو علامت تعجّب!"، فهمیده نشدن گزافه گوئیهای ذهن خودش بود توسط "تو" که در مصرع اوّل آمد.

- شایان توجّه که شاعر دقایقی بعد از کشف حقیقت زندگی درگذشت، بله شاعر دقایقی بعد از تولدش درگذشت، شاعر داشت می آمد که درگذشت؛ شاعر خندان می آمد که حقیقت را بگوید امّا چی ؟ بله درگذشت. ای وای شرمندم چونکه اشتباه شد، تعدادی "از" رو جا انداختم، کلّ "درگذشت" ها "از درگذشت" بود. دوباره با "از" بخون،خوندی؟ حالا یعنی چی؟ یعنی اینکه رو لنگۀ در نشسته بودیم و شاعر بی توجّه به ما رد شد و رفت، تازه پامون رو هم له کرد (میگن ما رو ندیده بوده)، داشتم میگفتم، آره آقا (یا آغا) حقیقت رو فهمیده بود نامرد، خوب؟ به جمالتون، همینکه برگشت معذرت خواهی کنه با تیر زدنش!!، کیا زدنش؟ ... انگلیسیها دیگه! مگه نمیدونی؟ دروغ چرا، تا قبر آ آ آ آ .

توضیحات کامل تر در چندجا بصورت پاورقی آمده است البته از آنجا که پاورقی چندان خواننده ای نداشت در چاپهای بعدی حذف گردید و از اینجا بود که حقیقت هم ناشناخته ماند!!.

این انتشارات دیگه (مثل تیراندازها) وابسته به انگلیس نیست ... کاملا خودیه ... انگلیس دیگرانند و خودی هم دل خودته!! ... آهان چی میخواستی بگی؟ آفرین؛ بگذریم؟، ممنون!.

 

5- ایمان داشته باش، عاشق باش، دیزی رو با سنگک و پیاز بخور، لامپهای اضافه رو خاموش کن ... اگر آهنگ گوش نمیدی اسپیکرت رو هم خاموش کن، البته نه ... اگه روشنه بذار باشه، الان احتیاج به یک آهنگ داری که آرومت کنه ... آره، تموم شد حرفام، فقط موسیقی فیلم بابل رو نذاری یا اگه گذاشتی بعدش با ی شهرام ناظری چطوری؟!! ..... باز هم میگذریم، ممنون!!! .

 

راستی فقط همین مونده:

الف- در مورد این میگذریمها که آخر پاراگرافها می آمد یا نمی آمد آنهم همراه با ممنون و علامت تعجّب (به مقدار کافی) یادتون باشه که اگر خواستین بگذرین و در باز باشه که هست، خطرناکه، پس یا جلیقۀ ضدّ گلوله بپوشین یا آروم رد شین تا پای کسی رو له نکنین که طرف داد بزنه و انگلیسیها تیر ول بدن سمتتون، یا اینکه بدون دونستن حقیقت بگذرین که هیچکدوم از این مشکلات براتون پیش نمیاد ... شما رو به خیر و ما رو به سلامت!!!

 

ب- دیگه این آخریشه : در مورد دوستم فرهاد باید بگم مورد شمارۀ 5 رو اصلاح میکنم، اوّل : عاشق باش، دوّم : ایمان داشته باش که خود میداند در این دو مورد با جت شخصی اش با سرعت میتازد، سوخت جتش هم فکر کنم وزن خلبانش باشه. همینکه میشینه توش این جت سوخت داره و آمادۀ حرکته، لامسّب اِف چاردس!. یعنی در اصل ترتیب مورد 5 برای ایشون اینگونه است، دقیقتر بگم اینگونه است : اینگونه هست، اینگونه دارد. البته اینها رو بعد از خوندن یک خط تو پست آخر توی وبلاگشون آنهم سه شب بعد از خوندن(11/4) نوشتم(14/4).


کلمات کلیدی:
دلت به انتظار چشمهاست ... ؟
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٤  

((همچون صعوه زندگی کردن سرانجامی جز بوتیمار گونه مردن نداره ... ))

 

 صعوه:معشوق خیالی دارد.

********************

بوتیمار:عاشق دریاست اما ازآبی که دوست دارد نمیتواند بنوشد.مصداق انسانهایی که موهبت زندگی را دارند اما از آن لذت نمی برند و استفاده ای نمیکنند.

 

*برگرفته ازمنطق الطّیر

 


کلمات کلیدی:
باز آمدی يلدا ... باز آمدم تنها
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٩/٢۸  

شب عاشقان بيدل چو شب يلداست          همه شبها به كناري،ي امشب با ماست

يار نازم،نظرش بر دل ماست                از همين رو قد سروم بالاست

به بلندي نظرم مست كند،خيره شوم         بعد شر،شور نهم شيره شوم

به درونم قليان،راز و نياز                    سوي درگاه شهش آيم باز

كه اين منم باز و همي باز منم               كه تو شاهي و به پرواز منم

خسته شهباز تو در راه منم                   در گشودي،به پسش باز منم

رخصتي دادي و مهمان شدم                 صاحبم كردي و بر بام شدم

دگرت هجر تحمّل نكنم                        قصد پرواز ز منزل نكنم

هرچه لطفت زغمم بند گسست              تور مهرت به دلم خوش بنشست

ماه من در شب يلدام بسي ناز شدي        ره گشودي به من و باز شدي

ذكر حق گويم و بر سجده روم             تا ابد ذكر به لب سجده روم...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٩/٧  

1- شايد نامجو هم ضدّ قهرمان پست مدرن باشه امّا با راننده تاكسي اسكورسيزي بسيار متفاوت است ... همین!

 

2- ي جمله از فيلم عشق سگي ؛ اثرايناريتو:

"make god laugh tell him your plans. to"

 

3- ميگن فيلماي گلزار و مهناز افشار خوب فروش ميكنه! ... نظرتون چيه؟!

 


کلمات کلیدی:
زنگ دموکراسی
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۸/۱۱  


کسی حق داره یا نداره؟
تمرین دموکراسی  . . .  حق این سؤال رو داری؟
سواد مردم پشت کوه بیشتر از بعضی من هاست!
آره از من بیشتر  فکر خوب دارند،چکار به بدکار دارند،
کشک خوب می سایند ... آره من بدتر از همه ...
میزان رأی عزت نفس،وجدان است!
زیاد بیدار نگهش ندارم!
خواب خود را به وجدان نسبت دادن،خواب وجدان را به خواب خود
کسی که همیشه بیداره این احتمال براش قویتره که میتونه همش خواب باشه
تو کلاس به حیاط نگاه میکردیم و بعد کلاس هم دنبال توپ میدویدیم وگوشمون منتظر زنگ بود ...
خلاصه که...
 زنگ زیاد میخوره...
کسی که باید بیدار بشه میشه ...
بیدار شدی منم بیدار کن...کاری ندارم...فقط میخوام خراج ملک ری پرداخت کنم!


کلمات کلیدی:
۱-همخونی تا اوج آسمان/۲- ... /۳-Train spotting یا عقاید یک دلقک!
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/۱۸  

(همخونی تا اوج آسمان)

مرد گربه نمای قصه هایش کنار هرکی میتونه قرار داشته باشه

اوست که مقابل آینه مینگرد به تارهای سفید هر گرگ نمایی

توی آسمونا دنبالش می گشتیم (!)

توی گروپ نامجو پیدا شد،نامجو رفت و او نیز اما این کجا و آن کجا

قبلا روزها پشت هم میگذشت،پس الان هم ما میگذریم ...

پس چنین مینگرد به تارهای سفید ...

عادت قصر ساکت بود،در خود فرو رفتن،

موجودات مهربون،فکر من فکر تو را پر میکنند.

فکر نیلوفرهای آبی شبها از لابلای پیچکها بالا میره تا پنجره،

پس دست سایه ها بهش نمیرسن

کورمال کورمال خودم رو به قصر ساکت می رسونم،حتی اگر آخرش لوس بشه

خیلی وقت پیش...یکی آروم شمع رو فوت میکنه ودستاشو بازمیکنه و میگه خوش اومدی

هیچوقت فکر این صحنه رو نمیکرد...الان دیگه چشمای عسلیش به درد ریختن تو چایی نمیخورن،آخه جایی رو نمیبینن؛حالا ببخشین چایی دوست دارین؟!

 

دقت کن

توی دلم(توی چشمم)

پسری با چشمای سیاه و قرمز! نشستن

صدای فکرش رو میشه دید(سکون سنگین و سرعت سبکش رو میشه دید)

والبته تی شرت آبیش (و طرز خاص نگاهش به ندیدنی های انسانی)

ببخشید،طرز فکرم مجبورم کرد بی دلیل پاشم برم،دیگه نمیبینمش!

به یاد بت سازی های دورۀ دانشگاه(tabloe dige!)

که هر روز تکرار میشد

حدس میزنم تبر پیدا نمیشه آخر سر... و راحت شم

سعی کن در تیررس بهترین تیرانداز نباشی

اینو تاریخ میگه...من ویتنام برو نیستم

سعی کن کاری کنی که احتیاج نباشه با تیر بزننت...

ولی نه؛وقتی که پای مرد گربه نمای قصه میاد وسط هیچکس دیگه تیر نمیخوره

با خودش صلح میاره

حتی توی دل من(چشم من)

هر جا خواستی باش،فقط طرز فکرت اشتباه نکنه و بلندت کنه؛جات رو عوض نکنه.

(مگه میشه؟!...تصور کن %1 ! ... اگه حتی تصور کردنش سخته).

 

Train spotting) یا عقاید یک دلقک!)

 

-         لونای عزیز امشب ی خوانندۀ جدیدی رو معرّفی میکنم از سرزمین گلها،هلند!

ببخشین موهام اینطوریه و هی دستامو روی هم میزنم! عوضش بحث جالبی براتون دارم...تازه ترین اخبار در مورد محسن نم جو!

= خوب،ببین ... اسم اون نامجوست ... (با لهجۀ اصفهانی)

*کات ...

چند بار گفتم هی از هم اشتباه نگیرین...عزیزان خطاپوشی...کی یاد میگیرین؟!

 

 

***شعور کلاسیک ما آنقدر هم به درد نخورد***

ببخشین خانم ... بیا بریم تو فانتزی من

جایی که ماهستیم (اما شما نه) چیزی برای دود کردن نیست،ابزارنیست اما مقصد هست؛ما با پای خود آمدیم غافل از اینکه روی تپۀ همیشگی شب و روز به هم میخورن.


کلمات کلیدی:
بعد از ظهر یخی! ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/٧/٦  

هیچگاه نهراسیدم ...

زمستان و تابستان؛پاییز و بهار،گذشته های تکراری

روزی روزگاری تمام میشود این ذکاوت تلخ دوباره فهمیدن تکرار

سر از تخم بر می آورد،طلوع گرم و زیبای تازگی و قبول کردن

از تکراری تا نو و تازه ...

از فهمیدن تا قبول کردن ...

نهراسیدم از فاصله،هیچگاه

فهمشان از پس دگمیتشان حرکت می کند

وقت را غنیمت بشمارد فرار میکند و دیگر برنمیگردد،بیچاره فهم

در غریبستان انسان ها گوشۀ عزلت گزید

هیچ نگفت وقتی انسانش را خفته می دید،گلویش را برید خواب غفلت

فرصت از دست رفته و سپیدی سیاه شده

باید بیایی و طرحی نو دراندازی از تکراری به تازگی و شادابی

از فهمیدن کاذب تا قبول کردن صادق

نهراسیم که فاصله ای نیست جزپرده های آویخته برقلاب های یخی نخواستن ها

که با یک طلوع سلام یخ قلاب ها آب می شود و فاصله برداشته وسپیدی هویدا و

عشق آغاز...


کلمات کلیدی: